یه روز سخت
جون جونك مامان ديروز از صبح تا شب پيش مامان جون بوده آخه مامان رفته بود شيراز واسه كلاس هاش وقتي هم كه مامان زنگ ميزد سارا كوچولو از پشت تلفون مامانو مي بوسيد الهي مامان قربونت بره امروز هم صبح زود از خواب بيدار شد و رفت اسباب بازيشو آورد مامان هم كه خودشو زده بود به خواب ولي سارا فسقلي هي اسباب بازي رو كف دست مامان فشار ميداد كه براش روشن كنه بعدم كه نا اميد شد راست رفت توي اتاقي كه بابايي داشت لباسها شومي پوشيد و داد به بابا كه روشنش كنه آخه فسقلي تو نديده از كجا فهميدي بابا اون جاست؟بعدهم در يخچال كه باز شد اشاره ميكنه به ببعي روي بطري دوغ وميگه ب ب قربون صدات برم عزيز دلم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یه روز سخت 
